پریناز پریناز ، تا این لحظه: 14 سال و 4 ماه و 5 روز سن داره

نی نی قشنگممممممممممم

خوب ما اومدیم

ببخشید دیر اومدم مامانی این روزا خیلی درگیر هستم . اول از همه رفتیم جشن سیسمونی دوست مامان از زن دایی بافتنی یاد گرفتم و دارم برای بابایی شال گردن میبافم . بالاخره بعد از کلی چرخیدن دور مغازه ها پالتو خریدم بعدش هم وقتایی که بابایی بود میرفتیم هییت همه میگفتن پریناز و نیار از صدای طبل میترسه ولی شما همش میخندیدی. دوستای بابایی عاشقت شده بودن جمعه هم همایش حضرت علی اصغر بود که با خاله میترا و سامیار و خاله رویا و خواهراش رفتیم میخواستیم با بابایی بریم ولی چون دوست بابایی فوت کرده بود رفت بهشت زهرا اونجا شما همش خواب بودی . دیروز هم بابایی سرکار بود ولی ما رفتیم بیرون و شما رو سقا کردم الهی فدات بشم شب بابایی اومد و با هم رفت...
6 آذر 1391

؟؟؟؟؟

  سلام نی نی قشنگم   یادم اوایل حاملگیم دکتر گفت احتمال سقط زیاده . محرم شروع شد و روبروی خونمون یه هییت بود .هییت علی اکبر    شبایی که بابایی کلی گریه میکردم و چون استراحت مطلق بودم زیاد بیرون نمیرفتم یه شب دلم خیلی گرفته بود از حرفای پوچ اطرافیانم گفتم یا علی اکبر بچه ام طوریش نشه یه هفته بعد رفتم دکتر و دکتر گفت خدا رو شکر همه چی خوبه   میگفتم هییت روبروی خونمون هییت علی اکبر بود بابایی میگفت یادم نیست تا امسال که دیدم بله هییت علی اکبر بود   نمیدونی چه حسی داشتم اشک توی چشمام حلقه زده بود قربون خدا برم من ...
6 آذر 1391

یادش بخیر

سلام نی نی قشنگم ببخشید مامان جان دیر به دیر آپ میکنم برات 14 آبان 90 مامان بی بی چک زده و دید منفی هست کلی گریه کردم ولی همش حالت تهوع داشتم تا بالاخره 18 آبان رفتم آزمایش خون دادم وای اشکم در اومد همش دعا میکردم رفتیم آزمایشگاه و گفت ساعت 7 جواب حاضره ای خدا تا ساعت 7 چیکار کنم اگه منفی باشه پس چرا تهوع دارم عزیز(مامان بابایی) میگفت واسه اعصاب هست اون شب خونه دوستمون دعوت بودیم بابایی گفت برو حاضر شو من میرم جواب و میگیرمممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم (دوست دارین بیاین ادامه ) خلاصه ساعت 7 شد و من به بابایی زنگ زدممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم بابایی گفت جواب منفی بود ای وای داشتم میزدم ...
29 آبان 1391

نی نی مریض

سلام نی نی قشنگم مامانی شما مریض شدی دیشب من و بابایی بردیمت دکتر . گفت یه سرما خوردگی ساده هست چیزی نیست و گفت قطره بریزم توی بینیتو شربت کتوتفین داد . گفت قطره آهن هم بهت بدم و از اول آذر هم شروع کنیم به آبمیوه خوردن و سرلاک . از روزی یه قاشق تا برسه به ١٠ تا قاشق چایخوری . گفت وزنش ماشاله خوبه این وزن مال بچه ٦ ماهه هست راستی دکترت رو هم عوض کردممممممممممممممممممممم. آخ جون یه دکتر مهربون
22 آبان 1391