پریناز پریناز ، تا این لحظه: 14 سال و 4 ماه و 5 روز سن داره

نی نی قشنگممممممممممم

بدون عنوان

سلام نی نی قشنگم مامان بزرگ اومد و وسایل سوپ گرفته بود درست کرد و گذاشت توی فیریزر بابایی عباس اومد و ناهار گرفته بود بابایی هم جاروبرقی کشید و گردگیری کرد دکتر بهمون زنگ زد که بجای ٧ صبح ساعت ١١ بیمارستان باشین و عمل ساعت ١ هست گفت مدارکات یادت نره گفت تا ٤ صبح هم میتونی غذا بخوری منم سوپ درست کردم و عصری هم رفتیم خونه مامان بزرگ همه بودن البته سگ کوچولو گرگیه هم بود البته بزرگ شده و کاملا خشن کلی عکس گرفتیم به امید خدا اومدم میزارم خوب ما بریم بخوابیم   بازم میگم واسمون دعا کنین که زودی بیایم دلم واسه همتون تنگ میشه اگه خدا دعامو قبول کنه واسه همتون دعا میک...
11 تير 1391

فردا من مامان میشم

سلام نی نی قشنگم فردا فکر کنم این موقع ها شما دیگه توی بغل ما هستی وای خدای من خدایا خیلی ممنون که به من و همسرم لطف کردی و  بهمون یه نی نی دادی اونم یه دخمل  فقط امیدوارم لیاقتش و داشته باشیم و بتونیم دخمل خوبی تربیت کنیم دوست جونیا شاید یه چند وقتی نباشم دیگه خودتون بهتر میدونین اگه شد میگم نکیسا بیاد و عکس دخملم و واستون بزاره آخه شوهری بلد نیست   فعلا میرم تا کارامو انجام بدم آخر شب میام و کلی مینویسم و عکس هم میذارم راستی شب مادرشوهری گفت بیا اینجا آخه خواهر شوهرمام  هم میان پس تا آخر شب بای بای ...
10 تير 1391

فقط یه روز دیگه مونده

سلام نی نی قشنگم فقط یه روز مونده تا شما بدنیا بیای خیلی گیجم حس یه آدمی رو دارم که گم شده . دیروز یکی از دوستام اومد پیشمون و بعدش هم زن دایی با کیمیا اومدن . کلی خونه رو تمیز کردن دست زن دایی درد نکنه بعدش ساک شما رو تکمیل کرد . بابایی اومد ما رو برد هفت حوض تا چند تا چیز بخریم جای پارک نبود بابایی پیش ماشین موند زن دایی هم عین بادی گارد مواظب ما بود بعدش گفت تو برو پیش شوهرت من خودم میرم بقیه خریدات و میکنم . داشت اذان میگفت بابایی کلی دعا کرد واسه همه واسه ما البته کلی هم واسه زن دایی اینا دعا کردیم آخه زن دایی بیش از اندازه با ما مهربونه هر جا میریم به همه میگه این دختر بزرگمه خیلی دوسمون داره من که عاشقش هستم توی این ...
9 تير 1391

یه حس

سلام نی نی قشنگم میدونی پریناز شما تولد حضرت علی اکبر بدنیا میای خیلی خوشحالم که همچین روزی بدنیا میایی وای خیلی نگران هستم اصلا نمیدونم چیکار کنم یه جورای گیج شدم سردرگم هستم وای چه حسه عجیبی خدایا خودت مثل همیشه کمکم کن خدایا تنهام نزار    روز مونده تا پریناز بیاد توی بغل من و باباش ...
7 تير 1391

من یه مامان خوشگل هستم

سلام نی نی قشنگم امروز رفتم آرایشگاه وای خودم تعجب کرده بودم  بعد هم که کارم تموم شد به بابایی زنگ زدم گفت من رفتم نامه از دفتر مرکزی بگیرم واسه بیمه با آژانس برو یه خانمه اومد دنبالمون گفت نی نی چیه گفتم دخمله گفت واسه همینه که انقدر هم زشت شدی   خلاصه   من خوشمل شدم  فردا یا پس فردا عکس میزارم 5 روز دیگه پریناز بدنیا میاد ...
7 تير 1391

دخمل ما 11 تیر بدنیا میاد

سلام نی نی قشنگم امروز صبح زنگ زدیم بابایی عباس . تولدشو تبریک گفتیم الهی ١٢٠ سال زنده باشه بعد با بابایی رفتیم دکتر . دکتر گفت ٧ تیر نی نی رو در میاریم بعد یه بابایی گفت چون مامان نی نی خوش زخم نیست باید یه نخ بگیری که اذیت نشه بعد هم یه سونو نوشت رفتم آرایشگاه موهامو کوتاه کردم بابایی گفت وای چه بامزه شدی سه شنبه هم میرم موهامو مش کنم رفتیم سونو میخواستم دکتر سونو رو خفه کنم کثافت هی میگفت وضعیت جنین مناسب نیست بعد هم گفت وزنش ٢٧١٥ هست گفتم خانم من ٢٣ خرداد سونو بیوفیزیکال بودم گفت ٢٧٠٠ هست یعنی ١٥ گرم اضافه کرده بعد دوباره گفت نه ٢٨٥٠ هست باز من غصه ام گرفت هی میگفت این که تکون نمیخوره شما میگی تکوناش خوبه دیگه خون جلوی چشمام...
5 تير 1391