بستن
تبلیغات در نی نی وبلاگ
خوش اومدی عزیزم
تاريخ : چهارشنبه 3 / 3 | 20:37 | نویسنده : مامان دخملی

سلام نی نی قشنگم

وای بدجوری هوس آش کرده بودم امروز همسایمون در زد یه کاسه بهم داد ذوق مرگ شدم از خوشحالی

بردار شوهری و  سپیده (دوست دخملش) هم بودن واسه خودم و سپیده بیشتر ریختم واسه امیر یه ذره

ببخشید اگه کسی دلش خواست بگه مامانش براش درست کنه .

راستی دیگه خودم و زدم به بیخیالی 

 



تاريخ : سه شنبه 2 / 3 | 16:59 | نویسنده : مامان دخملی

سلام نی نی قشنگم

امروز صبح با بابایی رفتیم سونو

خدا رو شکر دخملم وزنت خوب بود ٢کیلو شدی دکتره گفت خوبه ولی باید ٢١٥٠ باشی توی نی نی سایت نوشته ١٨١٠ حالا نمیدونم کدوم درسته بازم خدا رو شکر

مرسی دوست جونای من که واسه من و دخترم دعا کردین حالا برم بزنم توی دهن .....

بعد هم وقت دکتر داشتم . دکتر ٦ خرداد میره مکه خوش بحالش تا ١٨ خرداد

گفت همه چی خوبه عفونت داری گفتم گلو هست قرص داد بعدش هم گفت ٢١ خرداد بیا و تمام سونوهاتو بیار که تاریخ دقیق زایمان و بگم

وای یعنی تا مامان شدنم چیزی نمونده چیزی نمونده تا خوشبختیم کامل بشه

بازم واسم دعا کنین

عاشقتونم

ماچماچماچ



تاريخ : دوشنبه 1 / 3 | 23:14 | نویسنده : مامان دخملی

سلام نی نی قشنگم

فردا صبح پدرشوهری میره کربلا خوش بحالش قلب دلم واسش تنگ میشه آخه خیلی مهربونه برعکس...

ما هم فردا میریم سونو و دکتر . فردا کلی خسته میشم اگه بشه بیمارستان هم میرم ببینم چی میگن هر دفعه یه قیمتی میگه

به قول نسترن بیام بزنمتون که مردم سرکار میزارین و جواب درست و حسابی بدین niniweblog.com

 

 



تاريخ : شنبه 30 / 2 | 19:52 | نویسنده : مامان دخملی

سلام نی نی قشنگم

دلم خیلی گرفته از دست این مادرشوهری خسته شدم همش دل منو میسوزونه همش میگم خدایا تو جواب بده آخه نمیدونی نباید منو حرص بدی روی بچه اثر میذاره ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

فردا میرم سونوگرافی استرس

واسم دعا کنین دخملم وزنش خوب باشه بخدا من واسم مهم نیست وزنش همین که سالم باشه واسم از همه چیز مهم تره ولی بخاطر این از خدا بی خبرا میگم انقدر هر چی میخرم گفتن کوچیکه که اون شب شوشو میگفت لباسای پریناز کوچیک نیستن ؟ عصبانی

زبان



تاريخ : جمعه 29 / 2 | 2:42 | نویسنده : مامان دخملی

سلام نی نی قشنگم

امروز رفتیم با زن دایی خرید از ساعت ۱۰ تا ۱ اوه  اونم فقط توی یه مغازه

ولی کلی لباس خریدیم لباسای لختی نیشخند

وای که چه کیفی داد

رفتیم خونه زن دایی . ای جانم کلی لباس بافته بود وای خدای من دلم میخواست بزنم زیر گریه بغلش کنم ولی نشد گریه

عکس وسایل پریناز و میزارم تا خاله هاش کیف کنن و واسش دعا کنن که صحیح و سالم بدنیا بیاد تازه لپ هم داشته باشه چشمک

قلب



تاريخ : پنجشنبه 28 / 2 | 0:10 | نویسنده : مامان دخملی

سلام نی نی قشنگم

امروز رفتم آزمایش خون دادم .ناهار بابایی عباس اومد پیشمون الهی فداش بشم

بهم پول داد برم واسه بقیه خریدات . فردا قراره با زن دایی بریم خرید

با بابایی رفتیم واست خرید این عکسشه نشون مادرشوهری و خواهرشوهری دادم گفتن وای این اندازه عروسکه نه بچه جالب اینکه بچه خواهرشوهری هم هی نظر میداد عصبانی

 فروشنده گفت واسه ١ ماهگی به بعد خوبه

به نظر شما چی اندازه عروسکه

باباش پسندیده (سلیقه بابایی )



تاريخ : سه شنبه 26 / 2 | 19:58 | نویسنده : مامان دخملی
مطلب مورد نظر رمز دارد.
لطفا رمز عبور مربوط به مطلب را وارد کرده ، دکمه تایید را کلیک کنید.
رمز و عوض کردم


تاريخ : دوشنبه 25 / 2 | 17:16 | نویسنده : مامان دخملی

سلام نی نی قشنگم

امروز بالاخره بابایی کولر و درست کرد داشتم خفه میشدم از گرما

تازه بابایی بعد از ٨ ماه که شما توی دل منی جارو برقی کشید بعدش گفت وای چقدر سخته جاروبرقی کشیدن گفتم حالا ببین واسه من چقدر سختهniniweblog.com

بعدا عکس کارت پستال بابایی رو میزارم که واسه روز زن بهم داد کادوشو نمیشه گذاشت نیشخند



تاريخ : دوشنبه 25 / 2 | 3:15 | نویسنده : مامان دخملی

سلام نی نی قشنگم

امشب هم بابایی سرکاره گریه

دیروز رفتیم خونه مادر شوهری . بچه های عمه ات نوشته بودن ١٠ تیر چه روزیه دختر عمه ات نوشته بود استجابت دعا اون میلاد بیشعور هم نوشته بود روز بدبختی روز بیچارگی چه روز گندی از عصبانیت داشتم میترکیدم عصبانیمنم نوشتم اگه بهتون دادم بچه رو حسود . بعدشم که اون سالار خنگ هی رفت و اومد منو زد بعد گفت یه مشت بزنم توی شیکمت بچت بدنیا بیاد گفتم برو تا نزدمت

خلاصه بعدش رفتیم خونه مامانی شام اونجا بودیم

همین



تاريخ : شنبه 23 / 2 | 17:41 | نویسنده : مامان دخملی

مادر عزیز:
امروز روز مادرس است .همه در این روز محبت مادر شانرا شما را گرامی میدارند. اما من بیچاره تو را در بر ندارم . تو با همه مهربانی هایت مر ا در دنیایی غم و درد گذاشتی و رفتی. امشب تا روز در خیال با تو بودم نوازشهای دور طفلی ام را لمس میکردم و و با اشک جاری همراه با تو بودم. من فرزند که زریعه ی از خدامات ترا در حیاتت تحسین نتوانستم مرا ببخش .روحت شاد و بهشت برین مکانت.



یاد دارم کودکی بودم خرد با صدای گرم مادر
هر صبحدم در میان بستری نرم و تمیز
می گشودم چشم بر نور سفید
می گشودم دل بر نور امید
یاد دارم سفره خانه ما بوی سنت می داد
داخل خانه ما جلوه ای زیبا داشت
از زن ایرانی جلوه ای از یک شمع
ذره ذره می سوخت و نداشت پرو ایی
که به آخر برسد
کودکم هوش بدار
قبر مادر اینجاست جای مادر خالیست
دل من تنگ شده  مادرم دیگر نیست




صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 8 صفحه بعد