پریناز پریناز ، تا این لحظه: 14 سال و 4 ماه و 5 روز سن داره

نی نی قشنگممممممممممم

یه حس

سلام نی نی قشنگم میدونی پریناز شما تولد حضرت علی اکبر بدنیا میای خیلی خوشحالم که همچین روزی بدنیا میایی وای خیلی نگران هستم اصلا نمیدونم چیکار کنم یه جورای گیج شدم سردرگم هستم وای چه حسه عجیبی خدایا خودت مثل همیشه کمکم کن خدایا تنهام نزار    روز مونده تا پریناز بیاد توی بغل من و باباش ...
7 تير 1391

من یه مامان خوشگل هستم

سلام نی نی قشنگم امروز رفتم آرایشگاه وای خودم تعجب کرده بودم  بعد هم که کارم تموم شد به بابایی زنگ زدم گفت من رفتم نامه از دفتر مرکزی بگیرم واسه بیمه با آژانس برو یه خانمه اومد دنبالمون گفت نی نی چیه گفتم دخمله گفت واسه همینه که انقدر هم زشت شدی   خلاصه   من خوشمل شدم  فردا یا پس فردا عکس میزارم 5 روز دیگه پریناز بدنیا میاد ...
7 تير 1391

دخمل ما 11 تیر بدنیا میاد

سلام نی نی قشنگم امروز صبح زنگ زدیم بابایی عباس . تولدشو تبریک گفتیم الهی ١٢٠ سال زنده باشه بعد با بابایی رفتیم دکتر . دکتر گفت ٧ تیر نی نی رو در میاریم بعد یه بابایی گفت چون مامان نی نی خوش زخم نیست باید یه نخ بگیری که اذیت نشه بعد هم یه سونو نوشت رفتم آرایشگاه موهامو کوتاه کردم بابایی گفت وای چه بامزه شدی سه شنبه هم میرم موهامو مش کنم رفتیم سونو میخواستم دکتر سونو رو خفه کنم کثافت هی میگفت وضعیت جنین مناسب نیست بعد هم گفت وزنش ٢٧١٥ هست گفتم خانم من ٢٣ خرداد سونو بیوفیزیکال بودم گفت ٢٧٠٠ هست یعنی ١٥ گرم اضافه کرده بعد دوباره گفت نه ٢٨٥٠ هست باز من غصه ام گرفت هی میگفت این که تکون نمیخوره شما میگی تکوناش خوبه دیگه خون جلوی چشمام...
5 تير 1391

شمارش معکوس

سلام نی نی قشنگم فردا مامان وقت دکتر داره دیگه معلوم میشه شما کی تشریف میاری امروز بابایی صبح که داشت میرفت سرکار کلی با شما حرف زد منم خواب و بیدار بودم و کلی خندیدیم خلاصه یه کم کار کردم امروز تا فردا شما هم که خیلی شیطونی میکنی جوجه کوچولو من
3 تير 1391

بدون عنوان

سلام نی نی قشنگم امروز سالگرد مامان بزرگ مامان بود و ما رفتیم بهشت زهرا وای مامانی رو همه مسخره کردن   شما هم تا روشان و دیدی شروع کردی شیطونی بعد هم که این باندا رو وصل کردن و مداحه شروع کرد به خوندن دیگه کم مونده بود بیای بیرون . راستی دختر عموم برای شما یه سرهمی خوشگل از ترکیه آورده بود خیلی خوشگله ببخشید حوصلم نمیگیره عکسشو بزارم وای یکشنبه معلوم میشه که شما ٧ تیر به دنیا میایی یا ١٤ تیر دیگه طاقتمون تموم شده واسم دعا کنین این روزای آخری خیلی اذیت میشم مخصوصا شبا ...
2 تير 1391

تقدیم به دوستای خوبم

این وبلاگ و وقتی شما ١٤ هفته بود که توی دلم بودی درست کردم  کلی دوست پیدا کردم که بیشترشون با ناراحتیم ناراحت و با خوشحالیم خوشحال شدن من و پریناز از همتون ممنون هستیم که توی این ٢٣ هفته ما رو تنها نذاشتین  امیدوارم همتون به آرزوها و خواسته هاتون برسین اگه نی نی دارین که امیدوارم همیشه سایه تون بالا سرشون باشه و نی نی های خوب و مهربونی داشته باشین .  اگه هم نی نی ندارین امیدوارم زود زود خدا بهتون نی نی بده که بهترین حس دنیا رو شما هم تجربه کنین نی نی سالم و صالح و توپولو
1 تير 1391

واسه دختر نازم پریناز

سلام نی نی قشنگم دیگه خسته شدی دخمل کوچولوی مامان میدونم ولی یکم دیگه صبر کنی بدنیا میای دختر ناز مامان این دنیا خیلی بزرگه پره از آدمای بد و خوب آدمای موفق و بازنده هر مامانی واسه بچه اش همه چیزای خوب و میخواد منم مثل همه پریناز قشنگم خیلی باید مواظب خودت باشی من و بابایی مواظبت هستیم ولی دخترم بازم باید خودت مواظب آدمای دور و برت باشی دختر مامان من توی زندگیم اشتباه زیاد کردم پس دوست ندارم شما اونا رو تکرار کنی عسلم انقدر باهات حرف دارم شما بیایی من دیگه احساس تنهایی نمیکنم کلی سرم گرم میشه    
1 تير 1391

دخمل شیطون

سلام نی نی قشنگم دیشب بازم سر اسم شما خونه مامان بزرگت بحث بود .اعصابم حسابی خورد شد بعد اومدیم خونه و خوابیدیم ساعت ٤ صبح بود که پریناز خانم شما شروع کردی به اذیت کردن مامان که بابایی زد زیر گریه که خدایا چی کار کنم چرا مثل اینکه دلت واسه بابایی سوخت و دیگه اذیتم نکردی فسقلی . صبح هم مامانی زنگ زد که بیا اینجا ما هم رفتیم راستی نامزدی هم دعوت بودیم که نرفتیم دیگه دوست ندارم این چند روزه دور و بر مامان بزرگت اینا باشم  
29 خرداد 1391

ویزیت دکتر

سلام نی نی قشنگم امروز با بابایی رفتیم دکتر . دخمل مامان دکتر گفت شما یا ٧ تیر بدنیا میایی یا ١٤ تیر که به احتمال زیاد همون ٧ تیر هستش وای خدای مهربون کلی کار داریم که تا شما نیومدین باید انجام بدیم مهم ترینش آرایشگاه رفتن مامانه خدایا واقعا لیاقتشو داشتم که مادر بشم ؟ مامانا واسم دعا کنین ...
28 خرداد 1391

بدون عنوان

سلام نی نی قشنگم فردا وقت دکتر داریم دخمل مامان دیگه فردا معلوم میشه که شما کی میای توی بغل ما به بابایی میگم بیا این چند روزه همش با هم باشیم واسه هم تعریف کنیم از اتفاقای خوب و بد زندگیمون راستش به سرم زده واسه بابایی یه نامه بنویسم به خاطر همه اذیتای که کردمش آخه میدونی من بابایی رو زیاد اذیت کردم  خوب دیگه دست خودم نبود اگه دکتر بگه ٦ تیر شما بدنیا میایی میخوام ٢ روز بندازمش جلو یعنی ٤ تیر با تولد بابا عباسم   جمعه هم سال مادربزرگ عزیزمه شد ١ سال که از پیشم رفت خدا رحمتش کنه البته با سال پسرعمه ام یکی میگیرن چون عمه ام قراره کمرشو عمل کنه بیچاره عمه ام ٣ تا پسر داره با ٣تا دختر یکی از پسراش که توی جنگ شهید شد ...
28 خرداد 1391