دخمل 19 روزیه ما
اینم شما توی 19 روزگیت خدایا شکرت که بهم یه دختر دادی پرینازم مامان عاشقته عزیزم ...
نویسنده :
مامان دخملی
22:13
مامان کم حوصله
سلام نی نی قشنگم ببخشید دیر به دیر میام مامان یه کم بی حوصله هست دیروز رفتیم خونه مامانی . آرینا هی گیر داده بود موهای شما رو شونه کنه عصری بابایی اومد دنبالمون و برد واسه من گوشی گرفت من بهش گفتم بیا دوتا گوشی بگیریم عین هم بعد رفتیم من از sony salo خوشم اومد بابایی از سونی اریکسون xperia نمیدونم چه مدلی بود بعد بابایی به دوستش زنگ زد و گفت هر دوتاش خوبه فقط سونی گرونتره بابایی گفت هر کدوم که دوست داری و منم همون سونی رو برداشتم .عکسشو بعدا میزارم اینم اولین عکسی که با گوشی از شما گرفتم خیلی دوست دارم دخترم ...
نویسنده :
مامان دخملی
22:09
بدون عنوان
سلام من اومدم تا از این چند روز تعریف کنم بیمارستان که زن دایی پیشم بود وای کلی اذیت شد بنده خدا . بابایی شب رفت خونه عزیز کلی باهم تلفنی حرف زدیم فرداش دکتر ساعت 2 ظهر بود اومد و ما رو مرخص کرد . کلی پرستار باهامون دوست شدن و به من خوابالو میگفتن و میگفتن تو باید با آمبولانس بری خونه خانم خوش خواب اومدیم خونه . میلاد و بابای بابایی و عزیز و مامانی و نکیسا و کیمیا و ملیکا و عمه بزرگت خونه ما بودن من و زن دایی برد حموم و بعد رفت خونشون . منم خوابیدم وای بیدار شدم همه اومده بودن میخواستم شما رو شیر بدم یکی شما رو گرفته بود یکی من و یکی بهم توی اون گرما چای میداد یکی گیر داده بود تا کمر بندی که دکتر داده خشک بشه گن بپوش...
نویسنده :
مامان دخملی
23:38
بدون عنوان
سلام نی نی قشنگم بالاخره سر ما خلوت شد و اومدیم 11تیر شد و ساعت 11 بود ما رفتیم بیمارستان با بابایی و مامانی و عزیز(مامان بابایی) البته بابا عباس هم اومد وای چه استرسی داشتم همش گریه میکردم بابایی هم مثل همیشه ما رو آروم میکرد ولی خودش معلوم بود از من بدتره خلاصه ساعت 1 شد و ما رفتیم اتاق عمل با بابایی خداحافظی که کردم قلبم داشت از جا در میومد دکتر بیهوشی گیر که باید موضعی سر بشی نه بیهوشی کامل تا رفتم توی اتاق عمل از ترس نزدیک بود سکته کنم بالاخره قرار شد بیهوش بشم ساعت 1.15 بود که دیگه بیهوش شدم تا 2.30 فکر کنم وای کلی چرت و پرت تحویل همه دادم کلی گریه کردن همه واسم بعد پریناز رو اوردن آخ که چه لحظه خوبی خدا جونم شکرت بازم ...
نویسنده :
مامان دخملی
21:16
بدون عنوان
سلام ببخشید دوست جونیا من یه کم درگیر هستم مهمون و پریناز و ...... میام و سر فرصت براتون همه چیز و تعریف میکنم بازم عکس پریناز خانم ...
نویسنده :
مامان دخملی
15:43
بدون عنوان
اینم دخمل کوچولوی من زودی میام دوست جونا ...
نویسنده :
مامان دخملی
21:43
بدون عنوان
سلام نی نی قشنگم مامان بزرگ اومد و وسایل سوپ گرفته بود درست کرد و گذاشت توی فیریزر بابایی عباس اومد و ناهار گرفته بود بابایی هم جاروبرقی کشید و گردگیری کرد دکتر بهمون زنگ زد که بجای ٧ صبح ساعت ١١ بیمارستان باشین و عمل ساعت ١ هست گفت مدارکات یادت نره گفت تا ٤ صبح هم میتونی غذا بخوری منم سوپ درست کردم و عصری هم رفتیم خونه مامان بزرگ همه بودن البته سگ کوچولو گرگیه هم بود البته بزرگ شده و کاملا خشن کلی عکس گرفتیم به امید خدا اومدم میزارم خوب ما بریم بخوابیم بازم میگم واسمون دعا کنین که زودی بیایم دلم واسه همتون تنگ میشه اگه خدا دعامو قبول کنه واسه همتون دعا میک...
نویسنده :
مامان دخملی
2:34
فردا من مامان میشم
سلام نی نی قشنگم فردا فکر کنم این موقع ها شما دیگه توی بغل ما هستی وای خدای من خدایا خیلی ممنون که به من و همسرم لطف کردی و بهمون یه نی نی دادی اونم یه دخمل فقط امیدوارم لیاقتش و داشته باشیم و بتونیم دخمل خوبی تربیت کنیم دوست جونیا شاید یه چند وقتی نباشم دیگه خودتون بهتر میدونین اگه شد میگم نکیسا بیاد و عکس دخملم و واستون بزاره آخه شوهری بلد نیست فعلا میرم تا کارامو انجام بدم آخر شب میام و کلی مینویسم و عکس هم میذارم راستی شب مادرشوهری گفت بیا اینجا آخه خواهر شوهرمام هم میان پس تا آخر شب بای بای ...
نویسنده :
مامان دخملی
9:28
فقط یه روز دیگه مونده
سلام نی نی قشنگم فقط یه روز مونده تا شما بدنیا بیای خیلی گیجم حس یه آدمی رو دارم که گم شده . دیروز یکی از دوستام اومد پیشمون و بعدش هم زن دایی با کیمیا اومدن . کلی خونه رو تمیز کردن دست زن دایی درد نکنه بعدش ساک شما رو تکمیل کرد . بابایی اومد ما رو برد هفت حوض تا چند تا چیز بخریم جای پارک نبود بابایی پیش ماشین موند زن دایی هم عین بادی گارد مواظب ما بود بعدش گفت تو برو پیش شوهرت من خودم میرم بقیه خریدات و میکنم . داشت اذان میگفت بابایی کلی دعا کرد واسه همه واسه ما البته کلی هم واسه زن دایی اینا دعا کردیم آخه زن دایی بیش از اندازه با ما مهربونه هر جا میریم به همه میگه این دختر بزرگمه خیلی دوسمون داره من که عاشقش هستم توی این ...
نویسنده :
مامان دخملی
12:17








