پریناز پریناز ، تا این لحظه: 14 سال و 4 ماه و 5 روز سن داره

نی نی قشنگممممممممممم

بدون عنوان

وای این خونه بغلی ما دارن بازسازی میکنن کلی سوسک اومده نیم ساعت پیش هم یه دونه مشتی اومد زنگ زدم برادر شوهر اومد نمیدونم چیکار کنم کلی سم ریختیم ولی بازم میاد توی دستشویی هم کلی سم ریختیم         ...
25 خرداد 1391

مامان تنبل

سلام نی نی قشنگم مامان این روزا خیلی خیلی تنبل شده اصلا به کارام نمیرسم همش میخوابم یه چیز جالب ما توی این چند وقتی هر بار سونو میرفتیم مینوشت جفت قدامی ما هم اصلا نمیپرسیدیم یعنی چی تا اون روز که حالم بد شد رفتم سونو بهمون گفت دکترم برام سونو بیوفیزیکال نوشته بود رفتیم سونوگرافی قصر توی شریعتی مامانی آقا دکتر مهربون بهمون گفت جفت قدامی مثل یه محافظ بین شما و دخترتونه که باعث میشه شما تکونای دخترتون و کمتر حس کنین خلاصه اینکه یکشنبه 28 خرداد وقت دکتر داریم که تاریخ دقیق بدنیا اومدن شما رو میگه اگه 10 تیر باشه 15 روز بیشتر نمونده وای خدای من
25 خرداد 1391

دخمل لپوی مامان

سلام نی نی قشنگم دیروز مامانی حالش بد شد رفتیم دکتر  دکتر گفت سونو که نوشتم رفتی گفتم نه گفت الان برو تا برسی اونجا یه کمپوت گلابی بگیر و  بخور  رفتیم  سونو با بابایی وای چه دکتر مهربونی بود همه چی رو توضیح داد به شما هم هی میگفت چه دختر خانمی وای فسقلی مامان دکتر گفت شما لپ داری بعد به بابایی گفت دخترت شبیه مامانشه دیگه من زدم زیر گریه دکتره گفت این چشماش این دستاش این شکم توپولوش ماشاله بعد گفت شما ماشاله هزار ماشاله ٢٧٠٠ هستی وای خدایا این لذت و به همه بده خیلی حس خوبه پریناز یه چند تا از خاله هات دوست دارن مامان بشن واسشون دعا کن که زودی مامان بشن به امید خدا   ...
23 خرداد 1391

سیسمونی

سلام نی نی قشنگم امروز بالاخره وقت کردم و از وسایلات عکس بگیرم تا بزارم توی وبلاگت     قول میرم فردا دیگه تمومش کن تازه بابایی من و مسخره میکنه میگه خوبه خونه ما دو خوابه نیست بعد اینکه کلی لباس دیگه هم هست که دوستای مامان واست خریدن ولی میخوان وقتی بدنیا اومدی بیارن اینم بقیه یه دونه کاپشن سایز بزرگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگ اینم اون عروسکه که بابایی واست خریده بازم بابایی پتو سفری واست از فرودگاه اورده خوب اینم سپیده (زن عموی آینده پریناز) واسش کادو گرفته خوب اینا هم کار دست عشقمه زن دایی عزیزم و مهربونم دستش درد نکنه و حالا جالب ترین چیز پ...
22 خرداد 1391

بازم تولد

سلام نی نی قشنگم دیشب تولد عمو مهدی (داداش بابایی ) بود . جات خالی مامانی خوش گذشت تا اینکه عمه زهره با بچه هاش اومد به اضافه اون سگه که اون دفعه گفتم داشتیم شام میخوردیم میلاد رفت بیرون یه دفعه گفت سگه پشته دره بعد سالار تا در و باز کرد کثافت اومد توی خونه وای من از ترس داشتم سکته میکردم اصلا نفهمیدم چه جوری از سر سفره بلند شدم وای نفسم بند اومد یه دفعه زدم زیر گریه هی میگفتم من ازش میترسم بابایی که شوکه شده بود عمه زهره بیچاره حالش بد شد هی میگفت حالت خوبه بچه تکون میخوره خدا خیلی خیلی بهم رحم کرد خدایا نمیدونم چه طوری باید بابت دیشب شکر گزارت باشم که بلایی سرم نیومد مثل همیشه تنهام نذاشتی خدا جونم این 20 روز هم مواظبمون باش ...
20 خرداد 1391

جیگر من

سلام نی نی قشنگم این پسر قشنگی جیگر منه پسر دخترعمومه هست توی سوئد دوست داری بخوریش تازه عکسشو توی فیس بوک پیدا کردم عکس مامان و باباش با دوتا داداش دیگش خوشمل نیستن همشون ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟// ...
19 خرداد 1391

خبر

سلام نی نی قشنگم خبر دست اول مادرشوهری مهربون شده گفت اصلا کسی نمیخواد بیاد پیشت خودم میام بچه ها هم یه بار بیشتر نمیان یعنی چی منم محبت وار گفتم مرسی مامان ولی من نمیخوام شما ناراحت بشی و یاد سهیلا بیوفتی گفت پس من شبا میام پیشت تازه محبتش گوله شده همش واسم خرید میکنه ...
17 خرداد 1391

روز مرد

  همسر عزیزم نمی دانم که دانستی دلیل گریه هایم را نمی دانم که حس کردی سکوت م را ولی دانم که می دانی من عاشق بودم و هستم وجود ساده ات بوده که من اینگونه دل بستم عزیزم همیشه عشق من هستی و خواهی بود روز مرد مبارک وای این متن و  واسه همسری اس کردم همسری هم جواب داد : مرسی عزیزم همسر قشنگم به خدا خیلی دوست دارم و تا آخر عمر بهت وفا دارم البته دیشب منم تریپ لاو گذاشتمو به جای کادو همسری رو شام بردم بیرون البته غذای خوب و ما خوردیم بعد هم رفتیم خونه بابا بزرگ (بابای بابایی) البته بهش تبریک نگفتیم بجاش حال مادر شوهری رو گرفتیم داشت میگفت ...
15 خرداد 1391

روز پدر

پدر دستات برام گهواره بودن چشات مثل چراغ خــونه من بجزء تو از همـــه دنیا بریدم کسی رو مثل تو عاشق ندیدم پدرم روزت مبارک   پدر عزیزم زندگی کن و لبخند بزن به خاطر من که با لبخند تو زنده ام روزت مبارک این متن دومی رو واسه بابای مهربونم فرستادم خودم که گریه کردم حتما بابام هم گریش گرفته             ...
14 خرداد 1391

بدون عنوان

سلام نی نی قشنگم دیروز با بابایی کلی کار کردیم . بعدشم رفتیم بیمارستان مادارن و ببینیم خیلی کوچیک بود جالب بود اتاق عمومیش همراه قبول نمیکرد تا بهم گفتن زدم زیر گریه بابایی هم گفت گریه نکن واست اتاق خصوصی میگیرم خلاصه بعدش رفتیم ناهار  خوردیم بعدش من رفتم خونه مامانی بابایی هم رفت آژانس میخواستیم بریم فشم همگی که نشد همه رفتن خونه هاشون . راستی زن دایی کلی لباس واسه شما بافته در ضمن سیسمونی شما هم کامل شد دیگه همین دخمل کوچولوی من 27 روز دیگه شما توی بغلمونی ...
13 خرداد 1391